هوالرحمن
میدانستم نذر دیگری است کنارهمه نذرهایم: آمدن و ماندنت نه آمدی و نه ماندی ونه حتی نشانی از حضورت کوچه باغهای زندگی ام را به طراوت بهار نوید داد. تنها ماندم و در سوت و کور یاد پوسیدم کسی ندانست. حتی کلاغی که روی تیر چراغ برق آوای همیشگی اش را سر داده بود. کسی ندانست وسعت دلتنگی ام را. و بهاری که نیامد و دلی که تنها ماند. وجودی که شکست و شکسته هایش را در حضور آنهمه چشم غریبه جمع میکرد. کسی ندانست معنی اشکهایم را و دستهایی که میلرزد. کسی ندانست... تنها بود و در تاریکترین زوایای ذهن خسته اش هم نشانی از بهار نداشت. انگار بهار هرگز باور نداشتکه با رفتنش یک قلب را آواره خواهد ساخت. درست در زیباترین روزهای دنیا حتی نشانی از آنهمه عشق و علاقه اش نبود. بهار نبود.حتی صدایی هم از او به گوشش نمیرسید. انگار بهار رفته بود و چقدر آنروز دلم برای تنهایی و بی کسی ام سوخت.../.
