از ابدیت پنهان آرزو می نویسم.آرزویی که نمی دانستم چرا اما در آستانه ی رسیدن به آن پاهایم از رفتن ماند.
وقتی نگاهش آنهمه دلتنگم کرد.نگاه صادقی که جز پاکی هیچ نداشت.
خواستم فریاد بزنم اما صدا در گورستان حنجره ام مدفون شد.بغض سرد غم بر گلویم نشست و تا خواستم بگویم ؛ که کاش پاییز زردو نارنجی زندگی ام را به بهار حضورت می میراندی، همه چیز از حرکت ایستاد.
ندانستم کیستی و هر بار در هزاره ی زندگی ام تو را جستم. نمی دانستم کجایی و هر بار تو را در آینه ها دیده و نا دیده گریستم.
نمی دانستم در ناکجای حضور زندگی سراسر غمگینم مردی با پا های خسته از رفتن ها و نرفتن ها اینگونه خموش، نگاهش را به دیدگان خیس از ریزش بی امان قطره های باران دلم دوخته و تبسمی مهربان بر لبانش نقش بسته.
و من هنوز هم تو را در هزاره ی زندگی ام جستجو میکنم.![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:42 توسط سپیدار |
| ||||||