شکسته ام به فریاد بی صدای عشق و هر آنچه که میشکند بلور نقره ای
هستی ام را. من باور کرده ام همه ی حجم هستی ام همین چند قطره اشک است که از دریای دل بیرون می تراود. باور کرده ام زندگی ام همین چند لحظه بودن و همه ی لحظههای نیستی ام است. نفهمیدم چرا اینهمه غریب مانده ام . من اسیر لحظه ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعتهای بی گذر ؛ می روم تا غم بزرگ زندگی ام را در دل پنهان کنم. چقدر دلتنگم و هنوز نمی دانم زندگی در کدام صفحه از دفتر هستی دستهای سرد از سکوتم را به گرمای عاطفه پیوند خواهد داد... با همه ی آنچه که می دانستند از دل تنهایم ، باز هم هزاران سنگ بر شیشه اش کوفتند.../. ************************************** آینه ها را شکست و پنهان شد ************************************** شکست شیشه ی دل را نگوییم صدایی نیست صدای آن روز قیامت بلند خواهد شد.......![]()
به این بهانه که دیگر همیشه پیش من است، تمام ![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:7 توسط سپیدار |
شادمانی چهره ی بی نقاب اندوه است به معیار
دل و آوای خنده از همان چاهی بر آید که بسیاری ایام لبریز اشک باشد. در خراش تیغ غم بر پیکر هستی آدمی آیینی است: آنکه شکافی عمیق تر تحمل کند ، پیمانه ی شادی اش فراختر شود... خلیل جبران
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:41 توسط سپیدار |
| ||||||