من ندانم که کی ام
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگی ام...!
حمید مصدق ـ
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:9 توسط سپیدار |
همیشه با تو.....
با تو بوده ام
همیشه و درهمه جا
با تو نفس کشیده ام، با چشمان تو دیده ام
مرا از تو گریزی نیست
چنان که جسم را از روح.
و زمین را از آسمان
و درخت را از آفتاب
تو دلیل حیات من بوده و هستی
و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام
علت بودن من، تو هستی
پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:
«همیشه با تو...»
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 19:5 توسط سپیدار |
به یاد نوشین عزیزم:
مثل چکیدن یک قطره شبنم
بر پلک بسته ی گل
مثل ریزش آبشار نور
بر برهوت تاریکی
مثل تابش مهتاب
بر برکه ای فراموش شده
آمدی . قلبم را
بیدار کردی...
روحت شاد ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 18:44 توسط سپیدار |
پراز بوی بهارم.بوی عشق . میخک های زرد.احساس بزرگ عاشق بودن و عاشق ماندن.
... چقدر دلتنگم بهار!
ثانیه هایم تکراریند، ساعتهایم بی گذر، روزهایم کسل وسالهایم غبار آلود. اگر کسی نیاید در پس غبار لحظه های انتظار میمیرم.اگر کسی نیاید تمام لحظه های انتظار را خواهم مرد.
... می نویسم برای روز های بی یاد، لحظه های رفته بر باد، از ثانیها و روزهایی که بی تو نداشتم.
می نویسم می نویسم از تو
تا ته قصه ی من جا داری........../. ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:4 توسط سپیدار |
مهم نیست گودال آب باشی یا دریای بیکران
زلال که باشی آسمان در توست...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:53 توسط سپیدار |
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها...![]()
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:26 توسط سپیدار |
سبز شده ام بهار! و به سبزه ها و یاسها و سپیدی ها عاشق گشته ام.
نه بی تفاوت به آمدن ها و نیامدن هایم؛ نه عاشقانه هایم را شاعری است... من عاشقم بهار و زیباترین رویای زندگی ام را دارم. باران،تنهایی، سکوت و شکسته های به بند کشیده ای که حاصل یک عمر بی کسی من است من عاشقم بهار و عشقم را در پستوی خانه نهان نمی کنم...
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:10 توسط سپیدار |
| ||||||