تبليغاتX
سوت و کور عشق...

سوت و کور عشق...

دل نوشته ها

 
 
About Me

می خواهم برای تو فقط یک برگ سبزه باشم که هوا می جنباندش تا درست هماهنگ با شور همان لحظه سخن گوید و چنین میکنم.../.

My Blog
My Archive
My Categories

Daily Links
Friends Link
Template By

www.TakTemp.Com
ÚÓá Í - äÇÒäíä
 
 
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
تمنا...

 

من تمنا کردم

 

که تو با من باشی

 

و تو گفتی :

 

-هرگز

 

پاسخی سخت و درشت

 

ومرا غصه ی این هرگز کشت...
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 15:16  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
سه شنبه ششم فروردین 1387
...بیداری

...تا بیدار شدم نبود، اگر خواب نبودم نیامده بود ، اگر بیدارشده بودم

 

 

 نمیگذاشتمش برود. فرمان نیایش، اقتدار نیاز، سلطنت آمرانه و پرجلال

 

 

 دوست داشتن ، نگهش می داشت ،اسیرش می کرد،نمی گذاشت برود...

                                       

                                

                                              دکتر علی شریعتی                                                                             

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 23:12  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
یکشنبه چهارم فروردین 1387
باز هم برای دلم...

باران که بیاید همه چیز را خواهد شست،حتی قصه ی غصه های دیرین مرا. ومن شکسته ام به

همه ی صداهای خاموش.به همه ی بودن های بی تفاوت.

 

دلم! دل بیچاره و غریبم. ندانستی . مردی. سکوت کردی و شکستی. غریب مانده ای دل کوچکم.

غریب چون تاریکی کوچه پس کوچه های عشق.

 

بیچاره دلم! دل تنها و بی کسم. چقدر می هراسی از دقایقی که تو را چشم انتظارند و تو در      

انتظار بیهوده ها. اینبار فقط من و تو خدا نیستیم. دیگران هم هستند، و من میروم که شکسته هایم

را جمع کنم. من از خودم گذشتم... 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 22:46  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
یکشنبه چهارم فروردین 1387
برای دلم...

سکوت تمام جاده ها را به موسیقی غمگین گامهایم خواهم شکست...برای دلم

بیچاره دلم! نمی دانم چه بر سر پر سودای تو آمده که شکسته ای.

بیچاره دلم! همیشه لبخند زدی بر همه ی چیزهایی که تو را          

می میرانند. میدانم دل کوچکم، تو همه چیز

را باخته ای.حتی اگر زنده ای به جبر زمان.../.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 22:24  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
یکشنبه چهارم فروردین 1387

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گیسوی توام...

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 11:37  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
یکشنبه چهارم فروردین 1387
هزاران هزار عشق...

 

 

... برای یاد و همه ی یادهای بی یاد، در سرزمین اشک و همه ی دیده های بی آب، تا روشنای سپیده دم و همه ی روزهای بی امید، به وسعت کویر و همه ی کویرهای سیراب، و برای همه ی دوستی های نایاب چون عاشقانه های یک عشق پاک، و برای تو...

 

... زندگی کردیم.تمام جاده را ندویده خسته ایم. بساط عشق را کنار جاده زندگی گستردیم.زیر سایه ی هزاران شاخ و برگ دوستی به انتظار آمدن تو و همه ی آنان که چون تو اند و دوستداشتنی، بساطی از ایمان سرچشمه ی همه ی بودن ها برای آنانکه مومنند به پاکی ها...

 

...باز هم ما، از گذشته ای نه چندان دور برای همه ی فرداها. کنار هم، هم صدا،و برای همه ی آنانکه نمی دانند و می خواهند بدانند؛ تصویری گشته ایم متحرک بر تابلوی هستی. بازیگریم و بازیچه.خود نقش می آفرینیم و نقش می بندیم و پیکره زندگی را مشت میکوبیم تا مگر سکوت دیرینه اش را بشکنیم.فریاد زنان که – سهم ما چیست؟!- و خنده ام می گیرد از اینکه جوابمان باز هم سکوت است و مشتی ورم کرده از برخورد با این دیوار بی تفاوت...

 

... اینجا هستیم وانگار نیستیم. بیداریم، اما در خواب گرانی فرو رفته ایم که چون با پتک بر سرمان کوبند بیدار شدن می آموزیم. ما نه آنیم که عشق را در پستوی خانه نهان ساختن بدانیم.عشق بازیچه ای است بر نوک زبان آدمیان کوته فکرکه چون به این راز پی برند آن را بر سر زبان جاری سازند...

 

... امروز نشسته ایم بر مسند جوانی، سرمست از باده ی بهار. در رویایی ترین لحظه های عمر، نه دردی بر جان حقیر، نه زجری بر روح.چون آدمکان چوبی آویخته میان مزرعه ی هستی و نام گرفته ایم مترسک. اما ای کاش مترسک بودیم؛ که ما تنها از مترسک بودن ، همان دو تکه چوب و کلاهی پاره و پیرهنی صد چاک بر تن با دو دست بی قواره و یک پای بلند برای سرک کشیدن به ارث برده ایم و تنها همین.../ سپیدار
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 11:3  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
شنبه سوم فروردین 1387

هوالمحبوب

 

میدانستم بهار!

دلتنگی قرارم را ربود، من را شکست. سکوتم را فرو خورد. حتی ثانیه ها هم مردند.فقط من ماندم و باران و خدا. کمی آنطرف تر از مرز سکوت نه خواب دیدگان متظرم را ربود نه اشک وسعتش را سیراب کرد.فقط به جاده خیره بود و خط به خط آن را می خواند مبادا در سطور جاده پنهان باشد.

بی آنکه بداند و بی آنکه احساس کند تمام لحظه ها را کنارم بود.حتی اگر بودنش نه جسم داشت و نه روح. تنها یک یاد، یک خاطره و جلوه ای از حضور.

چقدر دلتنگم بهار! و کاش می دانستم او کجاست.چشمهایم را نگو...لای پلکهای نیمه جانم تکه چوبی گذاشته ام تا روی هم نیافتند و خواب دیدگان خسته گانم را در بر نگیرد. یارای دیدن ندارم!چشم بر گرفتن از جاده دلم را می پوساند.باز هم انتظار بیهوده مینماید.هنوز نیامده و من دلتنگ نبودنش چه لحظه هایی را کشتم.../.

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 15:6  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
شنبه سوم فروردین 1387

هوالعلیم

 

لبریخته ها:

دیگر چه فرقی می کند! همه چیز مثل روزهای بی رویاف سردو بی عاطفه میگذرد و میمیرد. نه کسی میداند که تو قصه دردهای کهنه ی خویش را در پستوی دل نهان سخته ای،نه کسی می فهمد که ازافق تا افق را در بیکران یاد عشق میمیری و می شکنی.

میدانی نیستی و برای بودن خویش تلاش میکنی. میدانی دلتنگی و برای خریدن یک شاخه لبخند تمام گلفروشی های دنیا را زیرو رو میکنی و دست آخر تنها ساقه ی خشکیده ای ازته مانده های بوته ی لبخند به تومیرسد که هنوزبرلب ننشسته می هراسد و پرمیکشد ودر کورسوی یاد بی یادت می میرد.

دیگر چه فرقی می کند1

ر.زهای زیادی است که دیگر آوای عشق به گوش هیچکس نمی رسد. انقدر دیوار بی تفاوتی در مقابل رویمان قد بر افراشته که هر موسیقی و آوا و کلامی که بر پیکرهاش میخورد به مبدا خویش باز میگردد، بی آنکه پیامش را رسانده باشد.

دیگر چه فرقی می کند!

همه چیز یکباره می میرد تا شاید دوباره زنده شود و تو خواسته نا خواسته بر دو راهی ماندن و نماندن ایستاده ای بی آنکه قدرت تصمیم گیری داشته باشی.

 میان رفتنی که شاید درمان همهی درد های بزرگت باشد و ماندنی که خاکستر عشقت را به دستان بی رحم تقدیر بر هم میزند تا ته مانده های وجودت را بسوزاند،انتخاب یکی دشوار است.

اگر بروی بر همه ی حرفهای بیگانه ونا آشنا مهر تایید زده ای و آرزوهای دور و درازت را به گورستان کشانده ای. فانوسی به دست بر سر گور بی نشان زندگیو هستی ات.

اگر بمانی هزاران هزاربار می میری تا تنها یک بار طعم خوشبختی را بچشی و شاید در میانه ی این هزاران هزار بار مردن بی آنکه از عشق کهمی بستانی، روحت را به ابدیت بسپاری و جسم خسته از رفتن ها و ماندن هایت به زیر خروارها خاک رو به زوال رود، و اینجاست که می اندیشی:

دیگر چه فرقی می کند؟!!.../. سپیدار  

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 15:2  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
شنبه سوم فروردین 1387

شکسته های انتظار:

نمی دانم چرا؟ اما از همیشه های عشق می هراسم.همیشه هایی که پر از لحظه های تلخ انتظارند. وقتی برایت می نویسم همه چیز تازه می شود.زندگی،صداقت، محبت.همه چیز رنگ و بوی صمیمیت به خود میگیردو من دوباره عاشق می شوم.

شاید ندانی؛اما وقتی برایت مینویسم واژه های دلتنگ هم بر صفحه سفید کاغذ هجوم می آورند تا در آینه ی چشمانت منعکس شوند.میبینی! حتی واژه ها هم بیقرارند…

… و من که عاشق و دل تنگ تو ام . من که سادگی دلم را به پهناور قلبت زنجیر کردم.من که از ثانیه های بی گذر تا ساعت های زود گذر عمر لحظه لحظه اش را به یاد تو و به عطر نفس تو آراستم.من که طراوت زندگی را در نگاه ساده ات جستم. من که از بهار تا بهار تنها زمستانش را عاشقانه پرستیدم.من که از شکسته هایم قلب کوچکی ساختم تا تو را ماوا باشد. من با اینهمه چه باید بکنم  اگر انتظارت را کار جاده های زندگی به سر نبرم.

و تو چه میدانی از شکسته های انتظار. شکسته های حضور یاد. یاد عشق، یاد زندگی وهمه هستی و دلتنگی. پر از غرور، رخوت، تنهایی و همه ی عاشقانه های یک قلب پاک و ساده…

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 4:11  ÊæÓØ سپیدار  |   
 
شنبه سوم فروردین 1387

هوالرحمن

 

 

بار الها:

بر وسعت قلب های کویری مان باران رحمت و مغفرت بباران و بر اندیشه های آزادمان عظمت حضورت را حاکم کن.

بزرگا:

ما را به حال خود وا مگذار، دلهایمان را به نور ایمانت روشن کن، قلبهایمان را به سوی خویش راهنمایی کن.آیات حق را ورد زبانمان گردان و روحمان را به پاکی و روشنای سپیده دم منزه کن.

دادرسا:

یاور بی کسی هایم تویی،عشق و شور و هستی و بود و نبودم از توست.امیدم را به دیار نومیدی سوق مده.مرا از تاریکی های جهل و گمراهی در امان دار.لحظه های عمرم را که بی یاد تو گذشته از روزگار پریشانم محو گردان.و عشق و ایمان را در من فزونی ده.

خداوندا:

تو را شاکرم به همه آنچه که نعمتم دادی و به هر آنچه که از من گرفتی.مرا به نیکی ها و خوبی ها عادت ده و از شر شیطان دور بدار.آمین…/. سپیدار

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ  ÓÇÚÊ 4:8  ÊæÓØ سپیدار  |